من:چرا باقالی نمیخوری؟بهزاد:حساسیت دارم. اگه بخورم گلبولای قرمز خونم میترکن.من: عه!بهزاد: آره!من:بعد چی میشی؟ میمیری؟بهزاد:ممکنه.من: خب از کجا فهمیدی؟ یه بار خوردی، مردی؟بهزاد: نه. بابام دکتره. بچه که بودم برام آزمایش داد، فهمید.من: چه کار اشتباهی کرده بابات!بهزاد: دیگه!من: دوست داشتی یه دست و یه پا نداشتی ولی میتونستی باقالی بخوری؟بهزاد: نه، ولی دوست داشتم باقالی بودم.پ.ن. با تشکر از بهزاد
نازنین، که فقط ۴ سال داره، جعبهی بیسکوییت رو از مادرش گرفت و شروع کرد به دویدن، غافل از این که جعبه رو وارونه گرفته.یکباره تمام بیسکوییتها ریخت!نازنین ایستاد! ما هم ایستادیم! عقربههای همهی ساعتها هم ایستادند! به گمانم زمین هم برای چند لحظه از گردش دور خورشید ایستاد! همه ساکت شدند. همه چیز ساکت شد. همه چیز سیاه و سفید شد! انگار برای یک لحظه همه منتظر بودیم که آن لحظه بگذرد!تا این که یک مرتبه نازنین گفت: امان از دست این نازنین!!!همه جا رنگی شد! همه زدیم زیر خنده. عقربههای ساعتها به راه افتادند. زمین دوباره شروع به چرخیدن به دور خورشید کرد.